‏نمایش پست‌ها با برچسب بزرگ می‌شویم٬ همراه کودک‌مان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب بزرگ می‌شویم٬ همراه کودک‌مان. نمایش همه پست‌ها

از جنگ تا صلح

تنها یک راه برای پیروزی در مقابل کودکان داریم: «با حرف‌های‌مان متقاعدشان کنیم». چرا که با جنگ‌های خواسته یا ناخواسته بر سر کارهای روزانه و مسوولیت‌ها برنده نیستیم، هر چقدر هم که وقت و توان برای زور گفتن داشته باشیم. چون آن‌ها وقت و انرژی بیشتری برای مقاومت دارند. حتی اگر در جنگ برنده شویم و اراده‌مان را تحمیل کنیم، آن‌ها شاید با بی‌روح شدن، عصبی شدن و یا با نافرمانی و قصور در کارها انتقام بگیرند.


» رابطه‌ی بین والدین و کودکان، راه حل‌های جدید برای مسائل قدیمی/ نوشته‌ی دکتر هایم جی. گینات/ ترجمه‌ی سیاوش سرتیپی

والدین مثبت

خدمت شما عرض کنم که یکی از معضلات والدین، برخورد با بچه‌هاست؛ اینکه مثلا چگونه می‌شود نظم را یادشان داد. خدا را شکر که هنوز برخی از سایت‌ها از دست عموی ملعون‌مان در امان مانده‌اند، نمونه‌اش هم KidsHealth که حالا افتاده‌ام لای Positive Parentاش، همین.

چرا فحش بد است؟

یک بار باید حتما بنویسم که بچه‌ها -که سیدکامیار هم یکی‌شان است- چه جور سوال‌هایی می‌پرسند، اما این بار نه. حالا تقریبا چهارسال‌ونیم دارد و علاوه بر یاد گرفتن چند کلمه فحش ناقابلی که من با هر بار شنیدن در و گوهرهای جاری شده بر زبان رییس‌جمهور نه چندان محبوب‌مان می‌گویم، به لطف دوبله‌ی افتضاح کارتون‌ها و بازی‌ها و به مدد دیگر دوستان‌اش در مهد کودک، پسرکم شده یک فرهنگ صد و شصت جلدی فحاشی متحرک.

چند روز پیش یک لنگه پا بودیم جلو معلم زبان‌اش که حضرت آقا دری وری گفته. در راه برگشتن و این یکی دو روز کلی باهاش حرف زدیم که فحش دادن کار خوبی نیست و دوستان‌ات ناراحت می‌شوند و این‌ها. بعد از همه‌ی فرسایش‌ها و فرمایش‌ها، یک‌کاره برگشته که: “اگر فحش خوب نیست پس چرا فحش رو درست کردن؟ کی درست کرده؟ چرا؟”

می‌بینی، بساط داریم به خدا.

* این را هم اضافه کنم که این فرشته‌های کوچولوی فلان فلان شده، خدای عوض کردن حرف و پیچاندن قضیه هستند، به جان…

چرا نباید به بچه‌ها دروغ گفت؟

راستش، از وقتی لپ‌تاپ‌دار شدیم و از شر مزاحمت‌های Pc راحت، یک دردسر کوچولوی شیرین -اما گاهی مصیبت- هم داریم: سیدکامیاری که می‌خواهد بازی کند؛ یعنی در واقع "من من کله‌گنده" را می‌نشاند پای لپ‌تاپ و من بازی می‌کنم و چشم‌هام درمی‌آید و او در عوض کیف می‌کند. اوایل گاهی قایم‌اش می‌کردم و تلفنی که سراغش را می‌گرفت می‌گفتم خراب شده داده‌ام عمو درست‌اش کند. کمی غر می‌زد اما دروغ‌ام را باور می‌کرد و می‌گذشت.
تا اینکه یک‌بار، چند ساعتی در محل کار مهمان‌ام بود. حالا دیگر قصه‌ی لپ‌تاپ و دروغ عمو و اداره را باور نمی‌کند و می‌گوید "من اداره رو دیدم، عموت اون جا نبود".

هنوز هم می‌پرسی چرا نباید به بچه‌ها دروغ گفت؟ برای اینکه این وسط تنها کسی که ضایع می‌شود ما مثلا بزرگ‌ترها هستیم نه بچه‌ها.

ملاقات با رابینسون‌ها

در یک تکه از فیلم “ملاقات با رابینسون‌ها”، لوییس از پدربزرگ می‌پرسه که “چرا سگ‌تون عینک می‌زنه؟”
پدربزرگ هم جواب می‌ده “برای اینکه بیمه پول نمی‌ده لنز بگذاره.”

dog-meet-the-robinsons

کارتون خوبی‌ست اگر کارتون دوست دارید، یک شخصیت محشر هم دارد که ترجمه‌اش کرده‌اند “سرکلاه‌خان”. دوبله شده‌اش را ببینید و از دوبله‌ی این شخصیت لذت ببرید.

BowlerHatGuy

کوچولوها آماده

0-19-433912-2 یکی از دوره‌های زبان مناسب برای بچه‌های کمتر از هفت سال، Get Ready است که در دو کتاب –هر کدام 60 درس یا گام- به همراه یک نوار کاست ارائه می‌شود. پیدا کردن کتاب و نوار سخت نیست اما کیفیت صدای ضبط شده روی نوار کاست، بیشتر شبیه صدای امواج خروشان دریاست تا سرکار خانم Felicity Hopkins.

تصور اینکه بچه‌ها در کلاس درس، زبان دیگری را همراه با حرکات موزون و خواند شعر یاد می‌گیرند جالب است، منتها نه با صدای اموج خروشان دریا. داشتم از نتایج به دست آمده‌ی جستجو نا امید می‌شدم که لینک دانلود درس‌ها را در سایت اطلاع‌رسانی تبار پیدا کردم. کیفیت‌شان خیلی خوب است، منتها برای دانلود‌شان باید کمی حوصله کنید و الگوی زیر را برای دانلود درس‌های کتاب یک و دو دنبال کنید.

کتاب شماره‌ی یک:

http://www.tabaar.com/media/files/archive37a/001.mp3

کتاب شماره‌ی دو:

http://www.tabaar.com/media/files/archive38a/M38001.mp3

اما حتما به دنبال این نباشید که شماره‌ی 1 را بکنید 2 و درس بعدی نصیب‌تان شود. ممکن است هر تکه، شامل دو یا سه درس باشد، به نگاه به صفحه‌ی مربوط به هر کدام، می‌توانید شماره‌ی مناسب را پیدا کنید.

حوصله‌اش را ندارید که کمی وقت برای فرزند دلبندتان که گاهی نیز فریادتان را به آسمان بلند می‌کند بگذارید؟ خب، عیبی ندارد. صداهای کتاب اول و صداهای کتاب دوم را دانلود بفرمایید، یک‌جا. تقریبا حجم هر کدام 16MB است.
یادتان هم باشد که یکی طلب من که با اینترنت ذاغارت اهدایی وزیر محترم ارتباطات و فناوری، از قرار حداکثر 4.5 کیلوبایت دانلود مفید در ثانیه –که طبق فرمایشات ایشان و شرکای‌شان در وزارت فخیمه‌ی ارتباطات از سر من و شما هم زیاد است و این موهبتی‌ست که در دولت نهم نصیب ملت شده- دانلود کردم.

سینما رفتن به سبک بچه‌ها

dayrezangi پیمان از اولین تجربه‌ی سینمایی یسنا نوشته و اینکه شب نسبتا آرامی را سپری کرده‌اند. ما هم جمعه شب مهمان همان سینما بودیم با همان فیلم، اصلا به اصرار سیدکامیار رفته بودیم آنجا، چون نازنین می‌رود سینما و نازنین کیست؟ دختر شیطان -و کمی تا قسمتی آب زیر کاه- همسایه که یک سال از سیدکامیار بزرگتر است.

سیدکامیار و سروش –دو یار غار و همکلاس مهد کودک- در سینما همدیگر را دیدند –اینکه چطور در آن تاریکی، آن هم وقتی ما این طرف سالن هستیم و آن‌ها ان طرف سالن، همدیگر را پیدا کردند بماند، لابد چه می‌کنه این تله‌پاتی-، و بازی شروع شد، از پله‌ها پایین می‌رفتند و بالا می‌آمدند و هر پنج دقیقه یکبار همدیگر را گم می‌کردند.

سیدکامیار از این طرف سالن داد می‌زد: سرووووش، و سروش از آن طرف: کامیاااااار، و داد و فریاد ادامه داشت تا وقتی که همدیگر را پیدا می‌کردند و دوباره می‌دویدند، دنبال هم. و خلاصه این قصه ادامه داشت، حتی تمام آن پانزده دقیقه‌ای که –همگام با مهربان همسر- بالای پله‌ها و کنار درب خروجی، ایستاده بودیم و معجونی از بازیگوشی بچه‌ها و بازی خوب باران کوثری –را در فیلمی نه چندان خوب- تماشا می‌کردیم.

» پسربچه‌دارها درک می‌کنند که وقتی می‌گویم ما دو سالی بود که سینما نمی‌رفتیم یعنی چه.

زبان‌آموزی به سبک بچه‌ها

راستش٬ این یادداشت را چند ماه پیش نوشتم و تنبلی کردم برای انتشارش. حالا که این‌ها را می‌نویسم٬ بیشتر از یک ماه می‌گذرد از زمانی که گروه وروجک‌ها ترم پنج را تمام کرده‌اند و از اواخر شهریور کتاب دوم Get Ready را شروع می‌کنند. در ترم جدید یاد می‌گیرند خودشان را معرفی کنند٬ که البته سیدکامیار با شیرین‌زبانی و چرب‌زبانی خوب از پس معرفی خودش بر‌می‌آید.

At-Bears سن زندگی زناشویی خیلی از خانواده‌های اینجا به هم نزدیک است، و بچه‌ها هم در یک محدوده‌ی سنی نزدیک به هم قرار می‌گیرند. حالا این‌ها، هم در مهد کودک با هم هستند و هم در کلاس زبان. هنوز چهار سال‌شان نشده اما ترم سه را رد کرده‌‌اند و سعی می‌کنند در شیطنت‌ها و حرف‌های روزمره از آموخته‌های‌شان استفاده کنند. نتیجه؟ عرض می‌کنم.

  1. آقای سه‌سال‌و نیمه‌ای به نام پوریا فرموده‌اند که "مامان، من از اون پرتقال‌ها می‌خوام که توشون red ̠.
  2. "چشم‌ام red شده". انگشت سیدکامیار خورده به چشم‌اش.
  3. "یک apple افتاده زیر bed". قال سیدکامیار
  4. "I have a laptop". لازم به گفتن نیست که گوینده‌ی جمله کیست. و بدین‌سان اسباب‌بازی بنده غصب شد.
  5. "آبریزش بینی" به انگلیسی چی می‌شه؟

» مدتی بود از سیدکامیار نمی‌نوشتم٬ راستش مدتی‌ست که از چیزهای خوب نمی‌نویسم. مدتی در وبلاگ خودش نوشتم و قرار هم نداشتم اینجا چیزی بنویسم٬ اما خب٬ تصمیم‌ام عوض شد.

انگاری دوباره متولد شده‌ام

نمی‌دونم، وقتی بچه‌ها به دنیا ميان خدا رو به خاطرش شكر می‌كنن يا نه. اصلا معلوم نیست كه چی می‌گن... شاید می‌گذارن وقتی که بزرگتر شدن اون‌وقت می‌گن خدایا شكرت كه به ما نعمت ‌حیـات بخشیدی. شاید هم وقتی بزرگ شدن می‌گن كه: اَه! اين‌هم شد زندگی! برای چی ما رو آفریدی؟ نباید از من اجازه می‌گرفتی؟

این سـوال وقتی در ذهن‌ام پیـدا شد که خودم پدر شدم. وقتی به پسرم نگاه می‌كنم و وقتی غرق در لذت می‌شم و نمی‌تونم ازش دل بكنم، می‌گم خدایا یعنی همه‌ی آدم‌ها وقتی به دنیا میان همین‌قـــدر پاک و معصوم و دوست‌داشتنی هستند؟ پس چطوری می‌شه كه آدم‌ها تبدیل به يک مشت جانـــور می‌شن؟ حكمتش چیه؟

امــا وقتی به صورت‌اش نگـــاه می‌كنم، انگاری این خودم هستم كه دوبــاره متولــد شده‌م، در شكلی دیگه و اندازه‌ای كوچک‌تــر، امــا پــاک، معصوم و دوست‌داشتنی (آخه بچه‌ای رو سراغ دارید كــه غیــر از این‌ها باشه؟).

خدایا، به خاطر نعمتی كه به ما دادی و شور بیشتری كه به زندگی ما بخشیدی، تــو را شكر می‌گوییم و از تو می‌خواهیم كـه تمامی فرزندان كوچک و دلبند دنیا را در زیر سایه‌ی پرمهر والدیــن‌شان محفوظ گردانی و آن‌ها را در سایه‌ی صلاح و تدبیر خود به ساحل ‌امن ِ ‌عافيت برسانی و به لطف ‌بی‌كران خود، عاقبت ‌به ‌خیرشان گردانی، آمین،‌ یا رب‌العالمین.